بیـــــــــــــا ...

مه مبارک در ابر آرمیده بیا بیــــــــــــــا

امید آخر دلهای داغ دیده بیا بیـــــــــــــــــا

به طول غیبت و اشک مدام و سوز دلت

که جان شیعه ز هجران به لب رسیده بیــــــــــا

ز پشت در بشنو ناله های فاطمه را

به سوز سینه آن مادر شهیده بیـــــــــــــــا بیـــــــا

عزیزفاطمه،جدت حسین در یم خون

تو را صدا زند از هنجر بریده بیابیـــــــــــا

به مادری که لبش از عطش زده تبخال

به شیر خواره انگشت خود مکیده بیابیــــــــــــــا

به آن لبی که بر آن چوب می زدند به طشت

به خواهری که گریبان خود دریده بیا بیــــــــــــــــــا

کند تلاوت قرآن سر حسین به نی

ببین چگونه ز لبهاش خون چکیده بیا بیــــــــــــــا

به آن سری که به دیدار دخترش آمد

به کودکی که به ویرانه آرمیده بیــــــــــــا

به لاله های به خاک اوفتاده از دم تیغ

به غنچه ای که شد از ضرب تیغ چیده بیا بیـــــــــــــــــــا

به بانگ یا ابتای علی به قولزوم خون

به ناله ای که حسین از جگر کشیده بیــا

بود به سینه میثم هزار درد نهان

گواه آن همه غمهای نا شنیده بیابیـــــــــــــا

یا علی بن موسی الرضا ...


به شیشه های اتاقم دوباره ها کردم
و از نوشتن اسمت بر آن حیا کردم

به روی شیشه کشیـدم شبیه یک گنبـــد
به پای شیشه نشستم رضـــا رضــــا کردم

 

امام مهربانی ها ...

دل مــטּ گـــم شد ، اگر پیدا شد♥

بسپارید امانات☂「 رضـ ــا」(ع)♥

و اگر از تپش افتاد دلـــم ♥

ببریدش به ملاقات ☂「 رضـ ــا」 (ع) ♥

از☂「 رضـ ــا」 (ع) خواستــ ه َم تا شاید ♥

بگذارد که غلامش بشوم ♥

همــ ه گفتند محال است اما ♥

دلخوشم مــטּ به محالات☂「 رضـ ــا」(ع)


ان شا الله عازم مشهد هستم . از همه دوستان حلالیت میطلبم . نائب الزیاره همگی هم خواهم بود ان شا الله . دوستانی که مایل هستند از کنار ضریح (عکس بالایی) به نیابتشون اگه لایق باشم یه سلام به آقا بدم یه صلوات بفرستن و کامنت بذارن .ما بی ولایت هیچیم ! یا علی . التماس دعا ...

بیا مانند ابراهیم نفست را ذبح کن ...

عالم جلیل القدر جناب آقای حاج سید علی اکبر خویی نقل می­کند:


در زمان جوانی که در خوی مشغول تحصیل بودم، به خاطر دارم یکی از دوستان پدرم به نام ملاعبد الصمد معلم، پیوسته اوقات خود را به ختمها و اوراد و اذکار مشغول بود، تا آنکه از شهر، هجرت کرد و در بیابان برای خود صومعه­ای ساخت و هرگز به شهر نمی­آمد. چند سال بدین منوال گذشت.

روزی من همراه با دو نفر از محصلین به قصد تفریح از شهر خارج شدیم. به این فکر افتادیم که به دیدار ملاعبد الصمد رفته و از نتیجه زحمات و ریاضات او جویا شویم. در اثنای راه به یاد آوردیم که چیزی را فراموش کرده­ایم با خود بیاوریم. یک نفر از ما برگشت تا آن را برداشته و بیاورد. ما دو نفر به طرف صومعه حرکت کردیم و چون رسیدیم، در زدیم. ناگاه صدای او را از میان حجره شنیدیم که در را باز کنید سید علی اکبر است با فلان کس. ما تعجب کردیم که چگونه از پشت دیوار ما را دیده و از کجا دانست که ماییم! در را باز کرد و ما داخل شدیم.


گفت: شما، سه نفر بودید و در فلان محل، یک نفر از شما جدا شد و بر­گشت که فلان چیز را بیاورد. الان به مدرسه رسید و در اطاق را باز کرد، آن شئ را برداشت، در اطاق را بست و روان شد، از مدرسه خارج گردید. همچون کسی که او را می­بیند، پیوسته از او خبر می­داد تا آن که گفت: از شهر خارج شد و به فلان مکان رسید، اکنون شروع به تلاوت سوره یس کرد تا به فلان محل رسید، سوره را به اتمام رساند و الان به فلان جا رسیده است تاآن که گفت:الان در را می کوبد. که صدای کوبیدن در بلند شد. ما از سخنان او متحیّر ماندیم. در را باز کردند و دوست ما وارد شد. از او درباره جزئیاتی که ملاعبد الصمد گفته بود، سؤال کردیم، همه آنچه او گفته بود، با واقع مطابقت می­کرد.

بسیار تعجب کردیم که انسان از ریاضت، به چه مقاماتی می­رسد و چگونه می­تواند اینگونه از غیب خبر دهد! مدتی با او سخن گفتیم و سؤالاتی نمودیم و با پاسخ­های او هر لحظه بر تحیّر ما افزوده می­شد. به هر حال، از نزد او خارج شدیم و پس از گردش، در حالی که هنوز متحیّر بودیم، وارد شهر شدیم. 


   چند ماهی از این قضیه گذشت .روزی ملا عبد الصمدرا در شهر دیدم،تعجب کردم و گفتم چه شده شما را در شهر می­بینم، شما هرگز به شهر نمی­آمدید و با اهل دنیا ارتباط نداشتید، مقام و مرتبه­تان به کجا رسید؟


گفت خدا لعنت کند شیطان را وخدا لعنت کند مجد الاشراف را.پدر شما گاهی به من می گفت این ریاضت ها عاقبت خوبی ندارد،ولی من قبول نمی کردم واکنون توبه نمودم.


گفتم:چرا این گونه می گویید،حال آن که شما به مقاماتی رسیده بودید!

گفت: آری، هر روز مجدالاشرف را در شیراز می­دیدم، او با من سخن می­گفت و دستوراتی می­داد، اشخاصی بر من ظاهر می­شدند و مطالبی را به من می­گفتند و من پیوسته به اوراد و اذکار مشغول بودم و چیزهایی بر من مکشوف می­شد. روزی مجدالاشرف به نظر من آمد و گفت: ملاعبد الصمد! اکنون کامل شده­ای و به مقاماتی رسیده­ای. فردا مولود نفسی بر تو ظاهر خواهد شد.

چون فردا شد و من مشغول اوراد بودم، ناگاه دیدم از دهان من طفلی خارج شد، برابر من ایستاد و به من خطاب کرد: اکنون کامل شدی. منم خدای تو، مرا سجده نما، تا تو را به مقام مجد الاشرف برسانم!


من به شگفت آمدم و به این فکر فرو رفتم که خدا دیدنی و تصور کردنی نیست، چگونه ممکن است از دهان من بیرون آید. پس برایم روشن شد که او شیطان است. خداوند شیطان را لعنت کند. ناگاه حالم متغیّر شد و غشوه به من روی داد. چون به حال آمدم، فهمیدم تمام این ریاضتها شیطانی بوده است و انسان نباید برای چند روز دنیا، ریاست، بزرگی و مرید خواهی تا ابد خود را دچار عذاب الهی گرداند! لذا توبه کردم و احوالم به کلّی دگرگون شد. اکنون چیزی در دست ندارم و از خدا می­خواهم توبه مرا قبول نماید.

من دلم لک زده برای آفتاب روی تو...

این همه چراغ و نور و ریسه توی شهر

.

.

.

من دلم لک زده برای آفتاب روی تو...

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیِکَ الْفَرَجْ وَالْٰعافیَةَ وَ الْنَصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیْرِ اَعْْوانِه وَ اَنْصارِه وَالْمُسْتَشْهِدینَ بَیَْنَ یَدَیْهْ ...

یا عشق ادرکنی ...

ای مخزن سِر کردگار ادرکنی

ای هم تو نهان هم آشکار ادرکنی

بگزیده برای خویش هرکس یاری

ای در دو جهان مرا تو یار ادرکنی…

قبرستان وادی السلام، مقام امام زمان(عج)

آن مرد در باران آمد !

در کودکی خوانده بودیم ، آن مرد در باران آمد

غافل از این که تا آن مرد نیاید ، باران نمیاید

سر خم مي سلامت شکند اگر سبويي

اکنون دشمنان انقلاب با سوء قصد به شما که از سلاله رسول اکرم(ص) و خاندان حسین بن علی (ع) هستید
و جرمی جز خدمت به اسلام و کشور اسلامی ندارید و سربازی فداکار در جبهه جنگ و معلمی آموزنده در محراب و خطیبی توانا در جمعه و جماعات
و راهنمایی دلسوز در صحنه انقلاب می‌باشید، میزان تفکرسیاسی خود و طرفداری از خلق و مخالفت با ستمگران را به ثبت رساندند.
پیام امام خمینی(ره) به مناسبت ترور حضرت آیت الله خامنه ای